|
هر که را
روی خوش و خوی نکوست مرده و
زنده ی من عاشق اوست "ایرج میرزا" آمدم
تا مهر را کمی مهربانی کرده باشم... سالهاست
به مهر انس گرفته ام و آبان دوست دارد مرا خیس ببیند تا آذر بر من گلستان شود. به
راستی که پادشاه فصل هایی! به تو
که گفتی: یک شاخه گل از بهار قالی بفرست یک بوسه ی
شیرین خیالی بفرست از بی
خبری خسته شدم درکم کن یک نامه
نه، یک پاکت خالی بفرست دوست دارم بیشتر شادی و خوشحالی کنی کاش یادی هم مرا، یک بار در سالی کنی چشم وا کن تا به هستی درس زیبایی دهی ماه را سر بشکنی، خورشید را حالی کنی نازنین! رقاصه ای بالا و پایین می پری؟! یا تقلا می کنی طراحی قالی کنی خال هم نگذاری از معشوق حافظ سرتری جسم هم باشی توان داری که سیالی کنی مردم دنیا اگر افسانه باور می کنند می توانی بعد از این فکر پر و بالی کنی آرزو دارم گیاهان در مسیرت گل شوند رد شوی، کیفیت تصویر را عالی کنی
به عشق نسبت خاصی ست ناتوانان را گهر علاقه ی دیگر به ریسمان دارد... خیلی وقته میخوام بروز کنم و نمیشه... از همه ی دوستای عزیزی که سر زدن و دیر جواب محبتشونو دادم معذرت میخوام... خسته ام، خیلی.... یه کار تقریبا جدید: نه خوبی از تو به یک عمر دیده ام نه بدی پری تو معنی عاشق شدن کجا بلدی؟ به مردم اینقدر از آسمان نگاه نکن! وگرنه می شکند آبگینه های قدی لطافتی که تو داری، چرا به ناز عجین...؟! فرشته ای که تو هستی، دگر چه چارقدی؟! به باد گفتم از این نرمتر سلام کند مباد کم شود از گیسوان تو عددی نرو به سمت حیاط بزرگ همسایه! که از نقاط مجاور مدام در رصدی دگر چگونه تو را دست کوچه بسپارم؟ نه دوستی، نه بزرگی، نه فرد معتمدی... راستی دوست خوبم حسن قائم مقام هم به جمع ما پیوست.حسام از مجری های توانمند استان گلستانه و تصمیم گرفته با شما درد دل کنه.مطمئنم از گوش کردن پشیمون نمیشین...
آمدم، نعره مزن! جامه مدر! هیچ مگو! سلام به دوستای خوبم! اول یه عذرخواهی از دوستانی که سر زدن و دیر سر زدم...! این روز ها تقریبا خوشحالم...ازاینکه زمینه برای اتفاقای قشنگ توی شعر فراهمه...برای همه آرزوی ورود به دنیای کفشهای عاشقانه و کشفهای شاعرانه رو دارم... این پست به همونی که خودش میدونه تقدیم میشه،مثل همه ی پستای دیگه ی قبلی و بعدی... این غزل رو بیشتر از غزلای دیگه ای که گفتم دوستش میدارم،چون یادآور یه سوتی بزرگ و خاطره انگیزه که که فقط چند تا از دوستان میدونند و خودش... اگر این بار قرار است که عاشق بشویم این غزل را نده از دست که عاشق بشویم چه تفاوت که کسی راه به جایی نبرد سر آن کوچه ی بن بست که عاشق بشویم کاش چشم تو که قربانی ابرو می خواست سر این شرط نمی بست که عاشق بشویم بس که خوش اخمی ابروت بلندآوازه ست قدر یک ثانیه ننشست که عاشق بشویم آری از گس شدن طعم لبت میفهمم این توان در تنمان هست که عاشق بشویم شاید این بار نه، اینجا نه، که اصلاَ یک روز- این به یک خاطره پیوست که عاشق بشویم
سلام! انگار همین دیروز بود که با هم تو کوچه پس کوچه های شهر قدم میزدیم،به درد دلام با حوصله گوش می کردی... یادش به خیر اون موقع هایی که شعر می گفتم و ذوق و شوق داشتم کی بشه ببینمت واست بخونم،حتی اگه شعرمو مچاله کنی و بندازیش دور..آره من میفهمم میخوای بهم چی بگی،تو میخوای بگی من بیشتر ازینا توقع دارم ازت...آره من میفهمم که دلت نمیاد شعر منو پاره کنی،فقط آروم مچاله ش میکنی و میندازی یه گوشه... هر چند اندازه قدردانی از تو یه رباعی نیست،اما امیدوارم به عنوان یادگاری اون روزا با یادآوریش به یاد من بیافتی...(اونایی که حفظن برای اونایی که حفظ نیستن بخونن!) یادش به خیر شبای خوب پارک شهرداری... این پست برای اولین بار و برای آخرین بار تقدیم میشه به کسی که بیشترین سهم رو در زندگی ادبی من داره... و اما عشق...
در فهم لبخندهایت تفسیرهای بد از من زیبایی بی حد از تو، توصیف یک درصد از من در وصف سرخی لبها خونی به رگها نمانده از عالم و آدم انکار، اصرار بیش از حد از من حالا که از تیغ ابرو ده زخم بر سینه مانده انگشتهایت چه چیزی جز قلب می خواهد از من؟ قلب من از بس که ساده ست، مانند معصوم زاده ست آواز گلدسته از تو، خاموشی گنبد از من این بیت را دوستانم گفتند که سکته دارد این هم گناه لب توست، هر چند که سر زد از من این دور پایان ندارد، تا وزن هم کم بیارد با بوسه ی اول از تو، با خواهش ممتد از من
و با چه قید بگویم که دوستت دارم...؟! سلام به همه ی بچه های خوب شاعر، شعردوست، شعرشناس و حتی منتقد!!! من اومدم تا خون گریه هامو باهاتون شریک شم،چه بخواین چه نخواین... امیدوارم منو از نظراتون بی نصیب نزارین. واسه اولین پست یه کار جدید میزارم که معرف خودمم باشه: بس که شیرینی افسانه و افسون می خورد چشمهایت به غزل گفتن مجنون می خورد بوسه های تو شبیه نفس ماهی ها آب از شوری دریاچه ی هامون می خورد خشم اندام تو در سیطره ی پیراهن تنه اش بر تنه ی شرجی کارون می خورد در پی عرش به اقصای لبت برخوردم نه از آن دست که جمعیت صهیون می خورد گفتی از وضعیت خورد و خوراک غزلم؟! دائماً بغض شکوفا شده –ممنون!- می خورد باز در دست دلم، جوهر شعرم خشکید من غزل گفتنم از روز ازل خون می خورد
|
About
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 Links
انجمن حافظ گنبد
پایگاه اطلاع رسانی شریعتی |